|
آنكه خود را بی ارزش می پندارد
روزگاری حبابی بوده است
آنكه خود را بی دفاع می يابد
روزگاری مسلح بوده است
[
آنكه خود را عاجز میبيند
روزگاری تابع علت و معلول بوده است
آنكه خود را محروم می انگارد
روزگاری در ناز و نعمت بوده است
شخص خردمند میداند كه فروتنی بن
مايه رضا است
چه برسر ماهی بيرون از آب میآيد
چه بر سر شمشير بيرون از غلاف
میآيد؟
بقای آنها در ناپيدايی است
|