|
چگونگی دائو و راه آن
در بيان نمیآيد
زيرا كه اسم واژه ای است ثابت
برای مسمايی به پويايی هستی
[
در آغاز نام و ناميدن نبود
ناميدن تمايز است
تمايز، كثرت بخشيدن به هستی است
بیخواسته، وحدت هستی
با خواسته، كثرت هستی به چشم میآيد
[
ليک وحدت و
كثرت
دو جلوه همان چيز واحد است
از اين رو هستی مرموز مینمايد
[
رازی درون رازی ديگر
دريچهای میگشايد به تجربه راز هستی
اين سوترا درباره درك و
تجربه دائو است. دائو اصل اول وغير قابل بيان در چگونگی هستی است. دائو كلمهای
است برای اشاره به اصل غير قابل بيان در چگونگی اتفاقات هستی. نكته مهم آن است كه
كلمات توانايی ارائه معنی نهايی هستی را ندارند. كلمات تنها اشاره گرهايی برای
ترجمه تفكر و احساسات گوينده به تفكر و احساسات شنونده است. آنها فقط اشاره گرند.
برای يافتن معنا، ذهن
سمبلهاو نمادهايی را از يك محدوده زبانی با قواعد دستوری به محدو ده زبانی ديگری
با قواعد دستوری ديگری تبديل و ترجمه می كند. در برخورد با وقايع بيرونی كه توسط
امواج نور، صدا و گرما و محركهای شيمی ايی به حسهای ما می رسند، اين تاثرات
حسها توسط ذهن به برداشتی ذهنی تبديل می شوند كه دارای دوقسمت آگاه ناشی از
توجه و نا آگاه است. سپس برداشتهای ذهنی تبديل به احساسات و افكار، و نهايتا
موجب عملكردهايی مانند محاوره، رفتار و كردار می شوند.
در اين لحظه كلماتی كه
من بيان می كنم مجموعهای از سمبلها در ذهن من است، در پشت هريك از سمبلها و
يا نمادها مجموعهای از باورها، احساسات و تجارب من “گوينده” است كه به زبان
فارسی و سپس ارتعاشات صوتی ترجمه شدهاند به شكل صدا به گوش شما می رسد و چون
شما نيز با قواعد و كلمات زبان فارسی آشنا هستيد، اين اصوات را به كلمات ترجمه می
كنيد. اگر اين كلمات با قواعد احساسی و فكری شما نزديك باشند، شما آنها را می
فهميد و برای شما اين كلمات معنی دارند و شما آنها را به افكار ترجمه می كنيد.
كلمات برای شما آن معنی را دارند كه شما به آنها می دهيد و اين معنی ناشی از
دانستگی ها و تجارب شماست.
به بيان ديگر كلمات
سمبلها و يا اشاره گرهايی به مجموعهای از افكار واحساسات و باورها و تجارب شخصی
هر فرد است كه می تواند برای هر فرد حاوی معانی بسيار مشخصی و گاه بسيار متفاوتی
باشد.
همچنين مهم است كه درك
شود كه تعبير ما از وقايع فقط يك انتخاب از انتخابهای بی شمار است. درك ما
انتخاب آن مجموعهای از حسها است كه انتخاب شدهاند، مهم بنظر آمدهاند، انتزاعی
شدهاند و به كلمات تبديل شدهاند.
حال اگر مشكل ترجمه و
يافتن معنا بين گيرنده و فرستنده را رها كنيم مشكلات عمی قی در زبان و كلمات نيز
وجود دارد. از سويی واضح است كه كلمات خود فقط قراردادهايی برای ا شاره به چيزها
و عملكردها در دنيای بيرونی است. اما آنچه كه كمتر واضح است آن است كه زبان
ديدگاه ما را از هستی عوض كرده است. زيرا كه زبان بطور ضمنی مرزهايی را در تجارب
روزمره ما تعيين می كند و باعث می شود كه هستی به شكل چيزهايی متمايز از يكديگر
بيان شود در حالی كه هستی مجموعهای از وقايع يا روالها است كه همه به هم
وابستهاند.
بدتر آنكه زبان بيان
وقايع هستی به شكل خطی است. بيان هستی كه به هيچ وجه خطی نيست. فقط فكر كنيد كه
اگر بطور خطی می خواستيم نفس،ضربان قلب، هضم غذا، حواس پنجگانه و..... را كنترل
كنيم.
ناميدن، تمايز چيزها در
هستی است. ناميدن اشاره به چيزهاست. در جهان متغير و در حال تغيير چيزها خود يك
روال هستند و نامهای ثابت و ايستا برای روالهای دائما در تغيير بی معناست.
نه"چگونگی" و نه "چه چيزی" در هستی قابل بيان است.
سرآغاز هستی غير قابل
ناميدن است. ناميدن تمايز دادن چيزها از يكديگر است. تمايز دادن، ديد دوبين و
ثنويت است. مفاهيم همه بازی ثنويت است.
اگرچه دائو ناگفتنی است
اما قابل تجربه است. تجربه حضور در اين لحظه بدون داشتن قصد و خواسته تجربه شگفتی
و راز اوست. بدون خواسته، تجربه دائو، تجربه نادوبينی است. تجربه راز، و حيرت در
اوست. راه تجربه دائو مراقبه، حضور و توجه نسبت به آنچه است، كه هست و اتفاق می
افتد. مراقبه همان توجه با ذهنی باز بدون قضاوت، پيش داوری و احساسات منفی است.
در اينجا دو روش مراقبه آموزش گفته شده است.
همراه با خواسته، باورها
و قضاوتها می آيند، در اين صورت فقط آنچه ديده می شود كه با باورها هماهنگند.
تجربه هستی با داشتن باورها و تمايزها تجربه دوبينی است.
اما دوبينی و نادوبينی
هر دويكياند. ديدن تجليات عين ديدن شگفتی است. چون روالهای هستی از اصل هستی جدا
نيستند، در حضور به تجربه روالهای هستی اصل هستی نمود می يابد. تجربه اين هر دو
باهم فقط در ندانستگی ممكن است. حضور با ذهن خالی در ندانستگی دروازه تجربه اشراق
است.
از سوی ديگر چگونه اين
ابيات می خواهند آنچه كه غير قابل بيان است را توضيح دهند، چگونه ممكن است به
چيزی اشاره كرد كه چيزی نيست. اين مشكلی است كه هر كسی كه بخواهد بگويد با آن
روبرو است. در زبان بودا كلمات به مانند انگشتی است كه به ماه اشاره می كند، اگر
به انگشت نگاه كنيد نمی توانيد ماه را ببينيد. داستانی می گويد كه رهروئی از
ماتسو پرسيد: چرا شما می گوئيد ذهن بودا است؟
ماتسو گفت: برای اينكه
كودك از گريستن بايستد.
رهرو پرسيد: پس از اينكه
گريه پايان يافت چه؟
ماتسو گفت: سپس می گويم
نه ذهن، نه بودا.
رهرو گفت : و اگر كسی به
اين دو تعلق خاطر ندارد چه خواهيد گفت؟
ماتسو گفت: به او خواهم
گفت تجربه كن نيستی را.
رهرو گفت: و اگر كسی را
ملاقات كنيد كه از تعلق به همه چيز رها است، آنگاه چه خواهيد گفت؟
ماتسو گفت: چيزی نمی
گويم. می گذارم كه دائو بزرگ را تجربه كند.
|